چقدر غصه خوردم در تنهایی امشب؟


که کاش بود تا امشب با او فردا میشد


چقدر اشک شدم، شعر شدم از لب


فکر با او بودن فقط در خواب بود


خیلی وقته که از پیشم رفته


اما باورش برا من یکی سخته...!


آخه چطور خودت تصمیم گرفتی که بری؟؟؟


چطوری دست به اون کار لعنتی زدی؟؟؟


فکر من نبودی آخه لعنتی؟؟؟


چه کنم بدون تو در این تنهایی؟
چشم هایم میسوزد...


ازبس که زور میزند برای اشک ریختن...


اما...
دیگر یک قطره هم نمانده است...


تو رفتی و من بدون تو ماند...


توی لعنتی رفتی...


رفتی با نامردی رفتی...

لعنتی

 



 دختر، از دوستت دارم گفتنهاي هر شب پسره خسته شده بود ...


يک شب وقتي اس ام اس آمد بدون آن که آنرا بازکند موبايل را گذاشت زير بالشش و خوابيد !

صبح مادرِ پسره به دختره زنگ زد گفت : پــــســــــرم مـــــــــرده ...

دختره شوکه شد و چشم پر از اشک بلافاصله سراغ اس ام اس شب گذشته رفت ...

پـــســــــره نــوشــتـــه بـــــــود:

تصادف کردم با مشکل خودم را رساندم دم درخانه تان لطفا بياپائين ميخوام براي آخرين بار ببينمت ...

« خـــــيــــلـــــي خــــيـــــلــــــــي دوســــتـــتـــــدارم »


smiley cries emoticon

 

کلاه فروش و میمون ها...

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت،تصمیم گرفت زیر درخت

مدتی استراحت کند،لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.


وقتی بیدار شدمتوجه شد که کلاه ها نیست بالای سرش را نگاه کرد 

تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.


فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را

خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند او کلاه را ازسرش برداشت

و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد

میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع

کرد و روانه شهر شد.


سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای

نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد

چگونه برخورد کند.

یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و

همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد  میمون

ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار

را کردند نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را

نکردند.

یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در

گوشی محکمی به او زد و گفت :

فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.نیشخندخنده

smilies1


 

خرگوش مثبت اندیش...

 

خرگوش می‌ره تو جنگل روباه رو می‌بینه که داره تریاک می کشه، 

می‌گه آقا روباهه این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... شاد باشیم!     

می رن تا می رسن به گرگه. می بینن داره حشیش می کشه،

خرگوش می گه آقا گرگه این چه کاریه؟! پاشو شاد باشیم! بدوییم!

گرگم پا می شه می رن 3 تایی می رسن به شیره، می بینن داره

تزریق می کنه.


خرگوش می گه آقا شیره این چه کاریه؟! پاشو بدوییم... ورزش کنیم...

شاد باشیم! شیره می پره می‌خورش!


گرگ و روباه می گن چرا خوردیش؟! این که حرف بدی نزد!

شیره می گه: نه بابا! این پدرسگ هر روز یه قرص اکـس می زنه میاد

مارو دور جنگل میدوونه! خنده